آخرین کتابی که مجدد تموم کردم این کتاب بود، گرچه سالها پیش خونده بودمش
اما اینبار که دارم جلسات تراپی را میرم و تراپیستم بهم معرفی کرد ، دوپاره خوندنش من رو برد به دنیای جدیدی
از خودم که باید قسمتهای زشت خودم را ببینم و آن ها را هم در آغوش بگیرم و نه فقط قسمتهایی از خودم بلکه همه قسمتهای خودم را دوست داشته باشم
من نیامدم در این دنیا که همش خوب باشم، من آدم که یک تجربه انسانی و یک زندگی انسانی با حال و هوای خودم را تجربه کنم
هرچند با چالشهای زیادی در این مسیر مواجه هستم، مخصوصا نادیده گرفته شدن و طرد شدن بزرگترین چالش زندگی من هست،مخصوصا در روابطی که احساس نزدیکی و صمیمیت میکنم.
امروز برای اولین بار تصمیم گرفتم در برابر بی واکنشی کامنتم به منتور با ایستم و نریزم.
و به خودم گفتم اینکه تو احساساتی هستی حق تواه اما برای هرکسی نباید خرجش کنی
به قول خودش اوایل جداییم بهم میگفت کسی که الماس داره نمیگه چرا الماس دارم، میذارتش زیر بالشت و صبر میکنه تا باکساش برسه
و باید یاد بگیرم این احساسات قلبیم که الماس هست را هرجایی در نیارم
من عمیقا عشق میورزم، از ته دلم دوست دارم در کنار افرادی که دوست دارم ساپورت و روحیه دهنده باشم
ولی وقتی چیزی برنمیگردد باید ادامه ندهم
شاید بهتر است از اینکه خودم را ملامت کنم گه چرا دیگری هم سطح من محبت نمیکند، به این فکر کنم زبان محبت آدما با هم متفاوته
و آن را ربط ندهم به اینکه شاید من به اندازه کافی برای آنها دوست داشتنی نیستم و در ترس طرد شدن بمانم
من زندگی پر فراز و نشیب و پر رنجی را سپری کرده ام و حقم هست کسی در کنارم باشم که هر دو بتوانیم امنیت بیشتری به هم دیگر بدهیم
ولی الان که نیست باید امنیت را درون خودم بسازم، و شاید این درسی هست که باید از تمام این مسیر و دشواری بگیریم
من واقعا باید نیاز احساسی ام را ببینم اما با مهارت بیشتری از مهر و محبت خودم برای دیگران خرج کنم
قلب من بزرگ است اما برای خودم هم باید بتپد
دل من دریاست اما هر ساحلی آن را نمیتواند آرام کند
باید یاد بگیرم برای خودم احساساتی بشوم و زندگی تازه ای بسازم.
هرکسی ترجمه این محبت من را نمیداند، من عمیقا عشق میورزم و از ته دلم لذت میبرم وقتی