حال و احوال روزهای زندگی

گذر زمان و زندگی

پست‌ها

نوروز 1405

سلام بر سال جدید

سالی بسیار متفاوت تر از نوروزهای دیگر

هم برای من

هم برای همه ایرانیان

برای من چون اولین سالی بود که نوروز بعد از سالهای خونه خودم نبودم و رفتم خونه دوستی که 4 سال بود ندیده بودمش تورنتو

چون نمیخواستم نوروز را در تنهایی بمانم و غصه بخورم ؛ حتی تلفنها هم ارتباطی نبود و من میدونستم اگر خودم را نجات ندهم روزهای آینده برایم سخت تر و سنگین تر خواهد گذشت

اما با یک پیام به منتورم برای خودم امنیتی خریدیم که بگم من دارم میرم که هم از ارتباطم با او دوباره خوشحال شدم و هم از اینکه بعد از مدتها رفتم و چالش جدید برای خودم ساختم که دور شدم از خونه و زندگیم و واقعیت ضربه هایی که در رابطه ام خوردم را با دوستم مطرح کردم و شنیدن اون برایم مثل یک ساپورت بدون قضاوت داشت، هرچند که شب خونشون سرد بود و امکاناتی که خودم برای خودم فراهم میکنم نبود اما من استاد سازگاری هستم با آدما تا بتونم از فرصتها استفاده کنم و آینده را برای خودم بیشتر محکم تر کنم، وجود دوستی در تورنتو برای من با ارزش هست و باید برای جفظ آن تلاش کنم آن هم دوستی که بارها برای نزدیکی من اقدام کرد و من اینبار تونستم از چاه نگرانی خودم را در بیارم و بروم به مسیری که لیاقت من هست

من خیلی بالاتر از رابطه و آدما گذشته ام هم می اندیشیدم و هم بودم اما دل مهربانم بدون حساب کتاب کردن در اینباره پیش رفت و نتیجه آن یاد گرفتن اینکه خودم را دوست داشته باشم شد.

هنوز هم سختی و اضطراب دارم اما باید بپذیرم همه دارند و کی هست توی این دنیا که نداره و خیلی هم خوب که دارم این مسیر را با نگاهی آگاه و باهوش و باتجربه در کنارم طی میکنم اگر بخوام چندتا از بهترین و بدترین لحظاتم در سالی که گذشت بگم:

1- بدترین و سخت ترین لحظاتم این بود که مجبور شدم در تنهایی و غربت اکسم را بلاک کنم و مسیر را تنها تر پیش برم هنوز هم این تنهایی و نداشتم تکیه گاه امن عاطفی اذیتم میکنه اما همین که میدونم کسی هست حتی دور آرومم میکنه و ازین حداقل میخوام بهترین بهره رو ببرم

2- محبتهای منتورم و توجهاتش بهترین و بالاترین و صمیمی ترین لجاظاتی بود که تجربه کردم

3- شبهای تلح و دردناکی را سپری کردم و بارها شب گریه میکردم صبح هم گریه میکردم فقط به خاطر اینکه اون جواب من را نمیداد و من سالم رفتار نمیکردم و میخواستم بهش بچسبم و اینکه بفهمم بزرگ شدم و مسول زندگی خودم هستم تنهایی خیلی سخت بود

حالا که این مسیر پز ار چالش را پارسال طی کرده ام و آخر سال هم سخت ترین دوران برای همه ایرانیان بود و من سعی کردم که بتونم دوام بیارم تنهایی، به خودم میگم وقته اینکه به چیزای بهتری که لیاقت داری برسی،و انرژی روانی ات را حروم چیزهایی که قرار نیست به تو سودی بده نکن.

تو که تا اینجا اومدی، تونستی ازین به بعدش هم میتونی و میری و این بزرگترین سرمایه تو هست ولی اینبار با صدای آرام تر و بالغانه تر، نیازی نیست همه بدونن تو چقدر قدرتمندی چون همه جذب قدرت تو میشن، مهم اینکه گاهی از قدرتت کنار بکشی و نشون بدی که آدمی و نیازداری مثل همه و نیومدی توی این دنیا که فقظ سرویس بدی و باید یک چا خودت هم پر بشی و اعتماد کن به کسیکه اینقدر قشنگ تورو شناخت و داری باهاش خوب پیش میری.

به امید روزهای خیلی قشنگ تر در سال جدید، من لیاقت رسیدن به بالاترین ها را دارم اینو با همه وجودم احساس میکنم.

روزهای جنگ

چی شد که باز مصیبت پشت مصیبت را دارم میبینم

دوباره اینترنتا قطع شد

اونم وسط جنگ

یعنی کمترین امنیت ارتباطی هم از ما گرفته شد که حتی نمیدونیم چجوری از امنیت مردم باخبر بشیم

ای سیاست و قدرت کثیف ، چشمت را به روی مردم و انسانها بسته ای و آنها را کنترل میکنی و به هرجایی بی آنکه ذره ای انسانیت داشته باشی میکشانی

آثار مخرب روانی این وقایاع را میدانی چیست؟ عبور ازین جهنمهایی که برای ما ساخته اید میدانید چیست؟

در سی و هفت سالگی و در سالهایی که انسان فکر میکند زندگی اش به سر و سامانی رسیده، مهاجری هستم که هفت سال و خورده ای هر روز را با ترس و اضطراب زیسته ام،ریسک بزرگی کرده ام که مهاجرت کردم اما این به بهای ماندن در رابطه ای سمی بود و معامله ای کردم که اینجا نشسته ام ، اما میدانم معاملات زندگی من هرگز یک طرفه نبوده و سودی در روابطم به طرف مقابلم هم رسانه ام

با خود فکر میکنم آن کسی که الان تز من 20 سال بزرگ تر هست و در آن زمان دو فرزند دختر داشته و برای تخصص خودش درس میخوانده و امروز دارای بیزینس و اعتباری هست ، آیا من هم اگر آن امکانات را داشته ام به آن نمیرسیدم؟

معلوم هست که میرسیدم ، و درد من از آن است که میتوانستم برسم ولی بستر من به من بیش ازین مجال نمیداد

نفسهای تنگی که در میان این زندگی کشیده ام ، فرصتی برای زنده ماندن بود فقط

تا اومدم بفهمم مهاجرت چیه و شغل دلخواهم را به دست آوردم ، کرونا شد

تا اومدم دوباره خودم را بسازم جنبش مهسا شد و در هیاهو اعتراضات

تا اومدم دوباره خودم را بسازم جدایی و از دست دادن شغل شد

تا اومدم دوباره در همین مسیر دوام بیاورم جنگ شد

تا اومدم دوباره بلند شوم مردم را کشته اند

تا دوباره اینترنتا وصل شد، جنگ شد و اینترنتا باز هم قطع شد

چنان سنگین از مسیرم که انگار گردن و شانه هایم هم به من میگویند که بگذار زمین بارهایی که برداشتی ، بیش ازین نمیتوانی قدم برداری، بشین، اما نمیتوانم بشینم چون اگر بشینم باید آویزان و خیره به دستان دیگران بمانم

قبلا وقتی در مسیر زندگی ام دری به رویم باز میشد ، فکر میکردم باید از در تشکر کنم و بنشینم پای آن و آن را نعمت و معجزه بخوانم که بود، اما کسی که از همه درها و دره های زندگی رد شد خود من بودم.

من از هیچ ساخته ام ،نه یکبار نه دوبار ، من از هیچ و صفر سه بار در زندگی از نو شروع کرده ام به ساختن

و هر بار تنها تر از قبل

من در این تنهایی و ساخت هیچ دوباره خودم، چیزهایی یافتم که هرگز فکر نمیکردم آنها را دارم

گوشهایم چیزهایی شنید که فراموش کرده بودم آنها منم

ترسهایی را از دست داده ام که دیگر برایم معنایی ندارند، مانند ترس از مرگ، ترس از دست دادن، ترس از تنهایی...........

من در نقطه ای زندگی کرده ام که به آن نقطه صفر میگویند،

هربار که ترسیدم به خودم گفتم از چی میترسی آخرش که قراره بمیری،بلند شو......مرگ ازین ترسهای تو در زندگی ترسناک تر نیست

و این خلاصه زندگی من بود ، تا اینجا.

کتاب نیمه تاریک وجود

آخرین کتابی که مجدد تموم کردم این کتاب بود، گرچه سالها پیش خونده بودمش

اما اینبار که دارم جلسات تراپی را میرم و تراپیستم بهم معرفی کرد ، دوپاره خوندنش من رو برد به دنیای جدیدی

از خودم که باید قسمتهای زشت خودم را ببینم و آن ها را هم در آغوش بگیرم و نه فقط قسمتهایی از خودم بلکه همه قسمتهای خودم را دوست داشته باشم

من نیامدم در این دنیا که همش خوب باشم، من آدم که یک تجربه انسانی و یک زندگی انسانی با حال و هوای خودم را تجربه کنم

هرچند با چالشهای زیادی در این مسیر مواجه هستم، مخصوصا نادیده گرفته شدن و طرد شدن بزرگترین چالش زندگی من هست،مخصوصا در روابطی که احساس نزدیکی و صمیمیت میکنم.

امروز برای اولین بار تصمیم گرفتم در برابر بی واکنشی کامنتم به منتور با ایستم و نریزم.

و به خودم گفتم اینکه تو احساساتی هستی حق تواه اما برای هرکسی نباید خرجش کنی

به قول خودش اوایل جداییم بهم میگفت کسی که الماس داره نمیگه چرا الماس دارم، میذارتش زیر بالشت و صبر میکنه تا باکساش برسه

و باید یاد بگیرم این احساسات قلبیم که الماس هست را هرجایی در نیارم

من عمیقا عشق میورزم، از ته دلم دوست دارم در کنار افرادی که دوست دارم ساپورت و روحیه دهنده باشم

ولی وقتی چیزی برنمیگردد باید ادامه ندهم

شاید بهتر است از اینکه خودم را ملامت کنم گه چرا دیگری هم سطح من محبت نمیکند، به این فکر کنم زبان محبت آدما با هم متفاوته

و آن را ربط ندهم به اینکه شاید من به اندازه کافی برای آنها دوست داشتنی نیستم و در ترس طرد شدن بمانم

من زندگی پر فراز و نشیب و پر رنجی را سپری کرده ام و حقم هست کسی در کنارم باشم که هر دو بتوانیم امنیت بیشتری به هم دیگر بدهیم

ولی الان که نیست باید امنیت را درون خودم بسازم، و شاید این درسی هست که باید از تمام این مسیر و دشواری بگیریم

من واقعا باید نیاز احساسی ام را ببینم اما با مهارت بیشتری از مهر و محبت خودم برای دیگران خرج کنم

قلب من بزرگ است اما برای خودم هم باید بتپد

دل من دریاست اما هر ساحلی آن را نمیتواند آرام کند

باید یاد بگیرم برای خودم احساساتی بشوم و زندگی تازه ای بسازم.

هرکسی ترجمه این محبت من را نمیداند، من عمیقا عشق میورزم و از ته دلم لذت میبرم وقتی

خدایا این روزا اسمش زندگیه؟

خدایا اینقدر درد زیاده که نمیدونم چی بگم و به کی پناه ببرم

خدایا خیلی تنهام ، توی این غم بزرگ توی این سر دنیا با اینهمه سختی و تنهایی نمیدونم دارم چجوری زندگی میکنم

یه ذره امیدوار میشم دوباره برمیگردم به اول ، خدایا من خسته ام دری باز بکن به روی من زندگی اینقدر نباید دردناک باشه

خدایا این وضعیت زندگی برای ما ایرانیان چرا اینقدر تلخ شده

مگه ماخواستیم ایران به دنیا بیایم؟

کتاب شفای زندگی لوییز هی

این کتاب را گوش دادم و در تمام آن برداشتم این بود که انسان برای تغییر در هر زمینه یا رشدی نیازمند بررسی و بازسازی الگوهای زندگی اش هست و بدون تغییر آنها عملا تغییرات خارجی و فیزیکی صورت نمیگیرد، همانطور که نمیتوانم توقع داشته باشیم هربار با یک روش تکراری خروجی متفاوتی داشته باشیم.

تمرین روی تمرکز و تسلط داشتن روی ذهن و کار کردن روی آن به عنوان ابزار رشد و بقا و پیشرفت ، تنها و تنها سرمایه گذاری هست که میتواند به شکوفایی اصلی برسد و اینکه میگویند تغییر سخت هست درسته، چون تغییر الگوهای زندگی و جدا شدن از فضای انجام کارهایی که به نا خودآکاه سپرده ایم و تبدیل آن به یک آگاهی جدید ، یکی از سخت ترین کارهاست که نیاز به زمان و صبر میباشد

مسیر مهاجرت من از روز اول تا الان

ذیشب با خودم فکر میکردم چقدر تنها و صبور هستم و چقدر تونستم خودم را با شرایط مختلف زندگی سازگار کنم و این چند روزه که سرماخوردگی باعث شده بیشتر به خودم نگاه و فکر کنم ، مسیر مهاجرت و سالهایی که اینجا هستم را میخوام بنویسم چون قراره ازشون درس بگیرم تا آینده ای که لایقش هستم را بسازم

مرحله اول) شروع 2018 من مهاجرت خودم را با شروع یک رابطه همزمان آغاز کرده ام، با امید ساخت زندگی جدید،و در عین حال از قبل به خودم مسیولیتهای سنگینی داده بوده ام که فردی که میخواستم باهاش وارد رابطه بشم در مغز من کرده بود که حوصله این رو نداره که کسیکه میاد مهاجرت میکنه بشینه وابسته و صعیف باشه چون رابطه قبلیش فرد گذشته به طور طبیعی این ناراحتی را میکرده و من اونموقع متوجه نبودم که حق طبیعی من رو با بیحوصلگی خودش و دیکته کردن چیزی که از من میخواد داره ازم میگیره و روی دوش من مسیولیتی میگذاره که در توان من نبود اما من به اسم دوست داشتن قبول کرده بودم و فکر میکردم باید بپذیرم این آدم نمیتونه بار عاطفی من رو به دوش بکشه، بنابراین از ابتدا شروع کرده به انکار احساسات واقعی دلتنگی و قوی نشان دادن بیش از حد خودم.

مرحله دوم) چالش پیدا کردن کار و سر سامان دادن به شکل گیری و روی پای خودم ایستادن البته با راهنمایی های کم اون که اون هم اگر من هم بودم همینکارو میکردم و بیشتر از اون هم میکردم ولی من همیشه فکر میکردم که اون آدم داره برای من کار خیلی خاصی میکنه و بابتش احساس عذاب وجدان میکردم و همیشه فکر میکردم باید جبران کنم و در یک بده بستان هستم نه یک رابطه سالم اشتراکی

مرحله سوم) سال 2019 جابه جای خونه اش بود و شروع کردن اجاره دادن من به او که سر بار نباشم و این را هم به من دیکته کرده بود برای دفاع از آینده مالی خودش، همواره جوری رفتار میکرد که اگر من نبودم تو همه پول و سرمایه ای که آورده بودی از بین نمیرفت و همیشه نقش خودش را خیلی پر رنگ نشان میداد و جوری رفتار میکرد که من به اون نیاز دارند، هرچند که من هم به دلیل کمبودهای محبتی و توجهی که داشتم واقعا به مسایل خیلی کوچک ابراز نیاز و وابستگی شدید میکردم که در نهایت هم همواره موجب دعوا میشد و احساس بدی از خودم میکردم در این بین من توانستم یک ماشین بخرم و ازینکه در ابتدا با اتوبوس و دوچرخه اینور و اونور میرفتم یک رشدی کرده بودم و احساس مسیولیتی که فکر میکردم اون سالها بدون ماشین و در سختی زندگی میکرده را هم با دلسوزی فراوان به دوش میکشیدم که نباید اینطور میبود

مرجله چهارم ) تغییرات مالی من با معرفی به دوستش شروع کرده ام کار کردن و جمع کردن پول در بین سالهای 2020-2024 که یک جابه جایی زندگی در تورنتو هم داشتم و دوران کرونا و افسردگی و اضطراب شدید من که همه اش به خاطر نداشتن محیطی امن برای ابراز آن بود و من انگار یاد گرفته بودم این فرد امن نیست بنابراین نمیتونم در کنارش خودم باشم و این روند فرسایشی آنقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه من را به جدایی رساند، تمام زندگی من تا آنموقع درگیر این بود که اون چی میخواد و من احساس مسولیت براوارده کردن عقده ها و کبودهای زندگی اش را میکردم

مرحله پنجم زندگی ام) جدایی و بیکاری ،جدایی من هرچند خیلی دردناک و تنها بود اما انگار خدا فردی آگاه و دلسوز را سر راه من قرار داد که به عنوان حامی بتونم این مرحله سخت را بگذرونم، و آنقدر این فرد در زندگی من شیرین بود که تلخیها برایم قابل تحمل بودند.من بیکار شدم و کل سال در تلاش کار مناسب بودم و کاردلیوری را برای اولین بار در عمرم در سال 2025 شروع کرده ام و بعد از آن هم یک شغل پاره وقت مجدد در استور با تلاشهای زیاد پیدا کرده ام که توانست دوباره اعتماد به نفس من را کمی محکم تر کند ولی تمام این دوران تنهای تنها بودم به غیر از منتوری که دلسوزانه کنارم بود که نشکنم و ادامه بدم و من واقعا وجودش را در زندگی ام پناه امنی دیده و میبینم و خداروشکر میکنم برای حضورش و برایش سلامتی و آرامش آرزومندم.

مرحله ششم ) امروز و روزهای تلخ و حوادث و اخبارهای ایران و همچنان اضطرابهای از راه دور و تحمل فشارهایی که هر ایرانی در سال 1404 به طور وسیع تجربه کرده و میکند و من دارم یاد میگیرم، رویین تن بودن خودم را کنار بگذارم و از مسیر بسیار سختی که تا به امروز آمده ام نگاهی بندازم و هم از خودم قدردانی کنم بابت تک تک لحظاتی که کنار خودم با شرف ایستاد و تلاش کرد که پشیمون نباشد از کم کاری خودش و همچنان امیدوار هستم برای تغییری بزرگ و سکوی آرامشی که بتوانم روی آن استراحتی کنم و آن سکو شاید کمی نزدیک هست و امید من به گرفتن یک فاند برای تحصیل هست که بتوانم خودم را به پله ای که آرزو دارم و شغلی که تمام عمر تلاش کرده ام برسانم و نتیجه اینهمه راه سخت آمدن را ببینم.

از خدا میخواهم کمکم کنم که به زودی روی آرامش را در زندگی ام ببینم و غیر از اون پناهی ندارم.

اولین نامه ام به تو که برایت نمیفرستم

میدونی، خیلی از دستت ناراحتم، با اینکه میدونم تقصیر تو نیست اما من دلم میخواست تو رو توی رویاهام با خودم داشته باشم، هرچند الان که فکر میکنم اون همش رویا بود و فانتزی شاید در واقعیت اگر پیشت هم بودم با هم دعوامون میشد تو دنیات با من فرق داره از اولم خیلی فرق داشت اما تو یه جای خالی امنی و در زندگی من پر کردی که طعم شیرینش توی قلبم میمونه

قرار نیست من از تو آویزون بشم قراره ازت یاد بگیرمم

قرار نیست به تو ثابت کنم من کی ام

قراره خودم با خودم زندگیم و خودم و دوست داشته باشه

خودت هم راه های سختی و رفتی الانم داری میری ولی با این حال کنار بقیه ایستادی تا بهشون حس اینو بدی که تنها نیستین

این خیلی قشنگه برای همین من هم همش دنبال قشنگی هام..... نه من ، هرکسی این قشنگیها رو ببینه دلش میخواد داشته باشه و جلوی چشماش باشه، خودت میدونی ما آدما چقدر نیازمندیم و محتاج به محبتیم و تا چشمه ای مثل تو میبینیم سر ازپا نمیشناسیم

منم بلدم محبت کنم قلبم پر هست از محبت به همه اما قبلش باید خودم پر بشم، قبلش باید وقتی دیگران را میبینم و عشقشون را میبینم خودم از درون نلرزم و به خاطر هیچکس ارزشهامو زیر پا نگذارم

من امروز که اینارو مینویسم خیلی خسته و پریشونم و مریض و سرماخورده هم هستم

اما میدونم باید به خودم حق بدم که غمگین باشم و حتی با غمگینی و سنگینی هم میشه کاری کرد، وقتی با این حال رفته بود خرید مواد غذایی توی مغازه دلم میخواست گریه کنم ، ولی به خودم گفتم این حس سوگ هست سوگ عاطفی که از تو تجربه میکنم

و مثل قبل تر ها نترسیدم و همونجا ایستادم تا با کمترین رمقی که ازم به جا مونده کارهامو انجام بدم

میدونی قبل از تو من فکرمیکردم وقتی بی رمق هستم باید بترسم و بگم چرا

ولی تو به من یاد دادی ضعیف بودن حق هر انسانی هست

اونجا که وایستا بودم خودم را بچه ای خیلی بی پناه و مظلوم میدیدیم که به زور شیشه شیرش را ازش گرفته اند و سر پستونکش رو جلوی چشماش انداختن توی سطل آشغال و اونم ازون روز به بعد ازشیربدش اومد و شیر نخورد

آره این دقیقا همون حس بود که داشت من رو ازپا درمیورد

و من دقیقا همون بچگی خودم شدم و تورا مهم ترین بخش زندگی ام میدیدم که حالا مجبورم باهم ازش فاصله بگیرم و از دور ببینمش

هرچقدر سخت باشه امابه نظر خودمم هم قشنگ نمیاد که یه بچه تا آخر عمرش شیشه شیر بگیره دستش

پس باید دست از تلاشهای بیهوده بردارم و سرم راپایین بندازم و به راهم ادامه بدم و گاهی برگردم و اون شیشه شیر را نگاه کنم شاید با حسرت و غم الان

اما مطمین هستم تو رشد من رو میخوای و من هم باید بهت نشون بدم که میتونم و وقتت را برایم تلف نمیکنی

من تورو خیلی دوست دارم اندازه تمام دنیا، شاید بهتره بگم تو تمام دنیای منی، چون پیشت امن هستم ولی این در طول مسیر کافی نیست، درسته؟

تو هبچوقت بهم نگفتی دوست داشتن کافی نیست، چیزی که بارهای در رابطه قبلیم شنیدم و هر بار فکر میکردم احساسم له شد

تو هیجوقت احساسم را نادیده نگرفتی، فقط برام خطکش گذاشتی و سعی میکردی راه رو برام هموار کنی.

تو چقدر خوبی............

من چقدر خوشبختم که تورو در حوالی زندگی ام دارم.......

تو پاداش همه رنجها وصبوری های زندگیم هستی

من نمیگذارم این خوبی را از دست بدهم ، میخواهم جلوی چشمات قد بکشم، و جوری بلند شم ، که جواب همه خوبیهات و به من بتونم داده باشم.

تو مادری ، میدونی چرا؟

چون فقط مادرها هستند که سلامت و رشد بچه هاشون و میخوان به هرقیمتی که شده ببینند، حتی اگر لازم باشه سیلی بهشون میزنن که برن جلو و حرکت کنند

تو یک مادر نیستی، هزاران مادری، میدونی چرا؟ قلب تو برای یکی دوتا سه تا بچه فقط نمیتپه، قلب تو اونقدر بزرگه و ریشه داره که هزارتا بچه دیگه ازش عشق میگیرند.

میدونی، تو شاید تندی میکنی گاهی باهام، خودت هم میدونی چقدر و کجاها ، اما من و هیچوقت شرمنده رفتارام نکردی، و این بزرگه، این خیلی قشنگه که یکی ببینه اشتباه میکنی و حتی دعوات کنه ولی شرمنده ات نکنه.

خیلی دوستت دارم، حالا که این نوشته را تمام میکنم ، یه روزی دلم میخواد بهت نشونش بدم.

میدونی که من چقدر دوست دارم باهات حرف بزنم ، جوری که انگار رفیقِ شفیقِ گرمابه و گلستانیم!

اما کوله بارم را برداشته ام و ازت خداحافظی میکنم که دوباره مهاجرت کنم ، اینبار مهاجرت من معکوس است، مهاجرت به خودم.

مسیرم آسان نخواهد بود، اما میدانم باید آن را بروم، و تجربه جدید زیسته ای را داشته باشم،و هر آنچه در این مسیر هست را بپذیرم،

زمان و فرصت تغییر همیشه هست، اما کندن و رفتن و مهاجرت زمان خاصی نیاز دارد، و تو حتی این را هم زودتر از من فهمیدی، و باهوش تر از من بودی.

من به ایستگاهی رسیدم که باید پیاده شوم، حتی اگر دلم نخواهد، جای تو را تنگ نمیکنم، تو خودت عاشق رشدی، بیشتر از این بمانم ، هردو را زخمی میکنم.

شاید یک روز دیگر آنقدر جایمان بزرگ شد که دوباره گنجایش هردومان در کنار هم را داشته باشد.

مراقب خودت باش،همراه و همسفر با معرفت من.

کتاب جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی

تصمیم گرفته ام که کتابهایی که میخونم برداشتم خودم را از آن کتاب بنویسم و بگم چه چیزی در این کتاب یاد گرفتم:

کتاب جای خالی سلوچ کتابی است نسبتا طولانی و شبیه نمایشنامه و داستان زندگی خانواده ای را در زمان حدود 50 سال پیش در روستایی به نام زمینج تعریف میکند که روزی پدر خانواده غیبش میشود و مادر خانواده مجبور هست که با داشتن 3 فرزند نوجوان زندگی آنها را مدیریت کند و هرکدام باید برای تکه نانی هر روز کار میکردند و داستانهای زندگی متفاوتی که سر راهشان قرار میگرفت.

من ازین داستان به این نتیجه رسیدم که فقر همیشه هست و انسان با مشکلات ناعدالتی دنیا همواره دست و پنجه نرم میکرده و برای زندگی باید همواره تلاش میکرده و در هر زمانی انسان آرزوها و نیازهایی داشته بنابراین نمیتوان گفت مشکلات امروز تازه هستند، تکرار چیزهایی هستند که در طول تاریخ زندگی بشر به انواع مختلف شکل گرفته.

این بزرگترین برداشتی بود که من ازین کتاب کرده ام که به من این دید را داد که زندگی را با همه مشکلاتش آسان تر بپذیرم چون من هم در بین این ناعدالتی ها فقط میتوانم در حد محیط و شرایط زندگی و هوش و تلاش خودم قدمهایی بردارم و دست از مقایسه بردارم ، و خوشحالم که تا به امروز زندگی ام هر کاری از دستم بر آمده کرده ام تا این خودساختگی را جزی از افتخارات زندگی ام همراه خودم داشته باشم.

و همجنان تلاش کنم برای بهتر شدن

روزهای سخت

امروز خیلی حسهای سنگینی داشتم ، درسته که اینروزا داریم به سختی و نبودن اینترنت زندگی میکنیم و روزی هزار بار حسهای بالا و پایین زیادی را تجربه میکنیم.

دیشب یک عکس دیدم از قدیمای اونکسی که اینروزا خیلی بهش فکر میکنم و باعث شد احساس کنم واقعا زندگی پر فراز و نشیبی داشته و در حال حاضر بیشتر دارم به زندگی واقعی اش پی میبرم و اینطوری بهتر میتونم در کنارش باشم و میدونم خودش هم خیلی چیزارو از من پنهان میکنه اما من هم میخوام مثل خودش فقط یک آدم امن باشم براش چون دوستش دارم و خیلی بهم اهمیت داده و آگاهم کرده و کنارم بوده و هست ، هرچند که فراز و نشیب داشته ایم اما همش به نفع من بوده، حتی سختی هاش ، اینکه یاد بگیرم آسیب پذیر باشم در کنار این فرد، و بدونم این هم روزی تجربیات بسیار سختی را پشت سر گذاشته و از وقتی بهش اعتماد کرده ام و هر روز دارم آسیب پذیر تر میشم ، انگار دارم قوی تر میشم، چون یکی داره زخمهای من رو میبینه که ازش سواستفاده نمیکنه و خیلی باشخصیته

من نمیدونم چرا اینقدر احساساتم بهش نزدیکه ،اما میخوام راحت هم باشه من نمیتونم بهش فشار بیارم اما میتونم ، اونکاری که لازم هست رو انجام بدم

که زندگی با استفاده از وجودش به مسیر بهتری بره

روزهای خیلی سخت

امروز که مینویسم دوباره روزهای خیلی سختی در ایران هست و مردم اینترنت ندارند و من هم اتفاقای خیلی سخت و بدی در این مدت برام افتاده میدونم که روزهایی هست که همه درگیر هستند و بهم ریخته هستند اما دیشب یک دعوای جانانه منتورم من رو کرد و من فقط گریه میکردم، جوری که هروقت به حرفایی که زده بود فکر میکردم بی اختیار اشکم میریخت ، صبح هم که خواب بیدار شدم بی اختیار اشک میریختم، چون برای یکبار تونستم تلخ ترین قسمت و ترسم را بگم و همین موجب شد تهی بشم از نقابی که همیشه بر چهره خودم داشتم و بی اختیار اشک میریختم نمیدونم اینهمه اشک از کجا میومد از اینکه بالاخره گارد ترسامو انداختم زمین؟

فشاری که مدت زیادی در زندگی ام تحمل میکردم؟

اضطراب شدیدی که تازگی ها قبول کرده ام دارم و همواره با انکار فراموشش میکردم؟

نمیدانم فقط میدانم هر جسی که دارم واقعی هست و باید بگذارم در جریان باشه

درباره من
ابزارها