حال و احوال روزهای زندگی

گذر زمان و زندگی

پست‌ها

روزهای جنگ

چی شد که باز مصیبت پشت مصیبت را دارم میبینم

دوباره اینترنتا قطع شد

اونم وسط جنگ

یعنی کمترین امنیت ارتباطی هم از ما گرفته شد که حتی نمیدونیم چجوری از امنیت مردم باخبر بشیم

ای سیاست و قدرت کثیف ، چشمت را به روی مردم و انسانها بسته ای و آنها را کنترل میکنی و به هرجایی بی آنکه ذره ای انسانیت داشته باشی میکشانی

آثار مخرب روانی این وقایاع را میدانی چیست؟ عبور ازین جهنمهایی که برای ما ساخته اید میدانید چیست؟

در سی و هفت سالگی و در سالهایی که انسان فکر میکند زندگی اش به سر و سامانی رسیده، مهاجری هستم که هفت سال و خورده ای هر روز را با ترس و اضطراب زیسته ام،ریسک بزرگی کرده ام که مهاجرت کردم اما این به بهای ماندن در رابطه ای سمی بود و معامله ای کردم که اینجا نشسته ام ، اما میدانم معاملات زندگی من هرگز یک طرفه نبوده و سودی در روابطم به طرف مقابلم هم رسانه ام

با خود فکر میکنم آن کسی که الان تز من 20 سال بزرگ تر هست و در آن زمان دو فرزند دختر داشته و برای تخصص خودش درس میخوانده و امروز دارای بیزینس و اعتباری هست ، آیا من هم اگر آن امکانات را داشته ام به آن نمیرسیدم؟

معلوم هست که میرسیدم ، و درد من از آن است که میتوانستم برسم ولی بستر من به من بیش ازین مجال نمیداد

نفسهای تنگی که در میان این زندگی کشیده ام ، فرصتی برای زنده ماندن بود فقط

تا اومدم بفهمم مهاجرت چیه و شغل دلخواهم را به دست آوردم ، کرونا شد

تا اومدم دوباره خودم را بسازم جنبش مهسا شد و در هیاهو اعتراضات

تا اومدم دوباره خودم را بسازم جدایی و از دست دادن شغل شد

تا اومدم دوباره در همین مسیر دوام بیاورم جنگ شد

تا اومدم دوباره بلند شوم مردم را کشته اند

تا دوباره اینترنتا وصل شد، جنگ شد و اینترنتا باز هم قطع شد

چنان سنگین از مسیرم که انگار گردن و شانه هایم هم به من میگویند که بگذار زمین بارهایی که برداشتی ، بیش ازین نمیتوانی قدم برداری، بشین، اما نمیتوانم بشینم چون اگر بشینم باید آویزان و خیره به دستان دیگران بمانم

قبلا وقتی در مسیر زندگی ام دری به رویم باز میشد ، فکر میکردم باید از در تشکر کنم و بنشینم پای آن و آن را نعمت و معجزه بخوانم که بود، اما کسی که از همه درها و دره های زندگی رد شد خود من بودم.

من از هیچ ساخته ام ،نه یکبار نه دوبار ، من از هیچ و صفر سه بار در زندگی از نو شروع کرده ام به ساختن

و هر بار تنها تر از قبل

من در این تنهایی و ساخت هیچ دوباره خودم، چیزهایی یافتم که هرگز فکر نمیکردم آنها را دارم

گوشهایم چیزهایی شنید که فراموش کرده بودم آنها منم

ترسهایی را از دست داده ام که دیگر برایم معنایی ندارند، مانند ترس از مرگ، ترس از دست دادن، ترس از تنهایی...........

من در نقطه ای زندگی کرده ام که به آن نقطه صفر میگویند،

هربار که ترسیدم به خودم گفتم از چی میترسی آخرش که قراره بمیری،بلند شو......مرگ ازین ترسهای تو در زندگی ترسناک تر نیست

و این خلاصه زندگی من بود ، تا اینجا.

درباره من
ابزارها